عشقی آسمانی به رنگ رنگین کمان

يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر وجواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم

تو باشی...

تو باشی

 من

 قدم به قدم فدایت می شوم

 تو باشی

 از لحظه های دلتنگی جلو می زنم

 به تمام درهای بسته دهن کجی می کنم

 به بن بست ها

 به خیابان هایی همه با یک نام ...

 دوست دارم تو باشی و من

 نشانی ها را گم کنم

 راه خانه را هم ندانم

 تا همه بفهمند

 برای من کم حواس

 خانه آن جاست که

تو باشی و من

 قدم به قدم فدایت شوم ...!

+ نوشته شده در یکشنبه 18 اسفند1392 ساعت 16:5 توسط شلخته |


علت تغییر قالب های پی در پی همش این بلاگفای مزخرفه یا شایدم سایت طراح قالب وبلاگ،نمیدونم تقصیر کدومه....

این قالبو من خیلی دوست داشتم که به دلایل نا مفهومی پرید.

یکی دیگه گذاشتم که متاسفانه اونم....

خوشبختانه اینو دوباره پیدا کردم و گذاشتمش.

امیدوارم به سرنوشت قبلیا دچار نشه،چون من هر قالبیو نمیپسندم و خسته شدم از دنبال قالب گشتن...

آمین

+ نوشته شده در سه شنبه 13 اسفند1392 ساعت 16:24 توسط شلخته |


lie

 

پرنده‌ها موجودات خوش‌خیالی هستند

می‌دانند پاییز از راه می‌رسد

می‌دانند باد می‌وزد،

باران می‌بارد

اما خاطرات‌شان را می‌سازند...

پرنده‌ها همه‌چیز را می‌دانند...

اما، هر پاییز که می‌شود

قلب‌شان را برمی‌دارند و

به بهار دیگری کوچ می‌کنند... دنیا آن‌قدرها هم کوچک نیست

که بتوانی صداها را به خاطر بسپاری

و یادت بماند که در کدام خیابان،

روی کدام درخت

پرنده‌ای غمگین می‌خواند...


دنیا آن قدرها کوچک نیست

که آدم‌ها را با هم اشتباه نگیری

و بدانی دستی که عشق را میان موهای تو می‌ریزد

همان دستی‌ست

که به نشانه‌ تسلیم بالا می‌رود

و با تکان از پشت پنجره‌ قطاری از تو دور می‌شود...

نه، دنیا کوچک نیست

و گرنه من هر روز نشانی خانه‌ات را گم نمی‌کردم

و لابه‌لای سطرهای غمگین زندگی

به دنبالِ دست‌های تو نمی‌گشتم...

دنیا اگر کوچک بود

کوه هم به کوه می‌رسید

من و تو که جای خود داریم...


چه خوب است که این کلمه‌ها دیگر

ارث پدری کسی نیست

و با آن‌ها می‌توان

دنیاهای دور بهتری ساخت...

می‌توان دست بادبادکی را گرفت و

تا روزهای روشن کودکی دوید...

چه خوب است که می‌توان

قایقی نوشت و به پشت دریاها رفت...

می‌توان دیواری ساخت و

برای همیشه

پشت حرف‌های یک سطر قایم شد...

می‌توان نقطه‌ای گذاشت و برگشت...

من سخاوت را از پدرم به ارث برده‌ام

می‌توان برای هر آدم شعری نوشت و

نیمه‌شب به خواب‌اش بُرد...

می‌توان آن‌قدر با کلمات بازی کرد

تا خواب‌ات ببرد

به خواب آدم‌هایی که با کلمات خوشبخت شده‌اند...

بگذار زندگی راه خودش را برود...

بگذار خیال کند که ما هنوز

برای گردش یک سال دیگر، یک روز دیگر، یک بوسه‌ دیگر

به او وفادار خواهیم ماند...

بگذار نداند که ما در پریشانی پرسش‌هایمان

بارها با مرگ خوابیده‌ام...

ما برای زندگی،

نه به هوا نیازمندیم

نه به عشق،

نه به آزادی...

ما برای ادامه،

تنها

به دروغی محتاجیم که فریب‌مان بدهد...

و آن‌قدر بزرگ باشد

که دهان هر سوالی را ببندد...

 

" مریم ملک دار "

+ نوشته شده در جمعه 4 بهمن1392 ساعت 18:52 توسط شلخته |


واقعا؟

واقعا دیگه آدم چه انگیزه ای واسه نوشتن میتونه داشته باشه وقتی میبینه دیگه همه خواننده های قدیمی خاموشن...همه پیوندا تعطیل...همه اونایی که برات نظر میذاشتن دیگه کرکره وبلاگاشون کشیده شده...حتی فامیلای وبلاگ نویست هم....

صفحات لینک شده به وبلاگمو باز میکنم.5-6 تایی میشه هر کدوم یه مشکلی دارن.یکی کلا تعطیله...یکی یک ساله به روز نشده...یکی به یه جای دیگه لینک داده اونوقت وقتی اونو باز میکنی نوشته"متاسفانه صفحه ای با این آدرس یافت نشد"...یکی که اصلا بلاک شده...هرکدوم که ایراد داره رو میبندی.آخر سر دوتا صفحه باز میبینی.جالبه جفتش وبلاگای خودمه.نگاه که میکنم وبلاگ دیگه ای نیست....

پس چرا هنوز ادامه میدم؟

واقعا دوره وبلاگ نویسی تموم شد؟

واقعا زندگی انقدر سخت شده؟انقدر وقت مردم کم شده؟یا مشغول چیزای هیجان انگیز تری شدن؟

واقعا دیگه فیس بوک و wechat و لاین و کوکو و وایبر و واتس اپ و......؟؟؟؟؟

دیگه همه اینا بجای وبلاگ؟

واقعا هنوز ما اسگلیم که هستیم و هستیم و مینویسیم و هستیم؟؟؟

واقعا؟


+ نوشته شده در سه شنبه 24 دی1392 ساعت 2:6 توسط شلخته |



زنده ام! نه ازجانی که مانده
ازاستخوانهای لجبازی که روی هم ایستاده اند.

+ نوشته شده در یکشنبه 26 آبان1392 ساعت 14:4 توسط شلخته |


به اندازه یک دانه گندم


پس از آفرینش آدم خدا گفت به او: نازنینم آدم….
با تو رازی دارم!..
اندکی پیشترآی ..
آدم آرام و نجیب ، آمد پیش
… زیر چشمی به خدا می نگریست !..
محو لبخند غم آلود خدا ! .. دلش انگار گریست .
نازنینم آدم!!. ( قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید ) !
یاد من باش … که بس تنهایم !!.
بغض آدم ترکید ، .. گونه هایش لرزید !!
به خدا گفت :
من به اندازه ی ….
من به اندازه ی گلهای بهشت …..نه …
به اندازه عرش ..نه ….نه
من به اندازه ی تنهاییت ، ای هستی من ، .. دوستدارت هستم !!
آدم ،.. کوله اش را بر داشت
خسته و سخت قدم بر می داشت !…
راهی ظلمت پر شور زمین ..
زیر لبهای خدا باز شنید ،…
نازنینم آدم !… نه به اندازه ی تنهایی من …
نه به اندازه ی عرش… نه به اندازه ی گلهای بهشت !…
که به اندازه یک دانه گندم ، تو فقط یادم باش !! نازنینم آدم….نبری از یادم….

+ نوشته شده در شنبه 25 خرداد1392 ساعت 17:37 توسط شلخته |


قالب متغیر....

چقدر جالبه واقعا....

قالب وبلاگم خود بخود عکسش تغییر کرده!!!!!!!!!!!!!جالبه نه؟

من تو عمرم تا حالا این عکسو ندیده بودم.

به قول یکی از دوستان اون خانوم خشگله رو گشت ارشاد گرفتش!

+ نوشته شده در سه شنبه 24 بهمن1391 ساعت 12:30 توسط شلخته |


نامه پیرزن به خدا


یک روز کارمند پستی که به نامه‌هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می‌کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه‌ای به خدا !

با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود:
خدای عزیزم بیوه زنی هشتادوسه ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می‌گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.

این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می‌کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده‌ام، اما بدون آن پول چیزی نمی‌توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم . تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن …

کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان نودوشش دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند …

همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت، تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود: نامه‌ای به خدا !

همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود :

خدای عزیزم، چگونه می‌توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی ‌عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی … البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته‌اند !!!

+ نوشته شده در یکشنبه 14 آبان1391 ساعت 13:45 توسط شلخته |


واسه اونایی که به تلخ بودن پست قبلی قبلی معترضن;-)

برای تمام زنان به نمایندگی از همه مردان زمین

کنارت هستم برای روزی که دستان نازنینت را در دستان مضطربم میگذاری و ازم قول 
میخواهی که تا ابد کنارت بمانم 
مردت هستم برای لحظه ای که از بزرگترها اجازه میگیری تا شاهزاده این مملکت بشوی 
مردی که پا به پایت در مغازه های شهر می آید تا وسواسهایت را برای خرید یک 
روسری ساده عاشقانه بپرستد کیست؟منم! 
برای روزهایی که پدر و مادرمان پیر میشوند و میترسی که دختر خوبی برایشان نبوده 
باشی، من کنارت هستم تا خدمتشان کنیم و نترسی... 
برای ثانیه ای که پدران و مادرانمان به بهشت میروند من کنارتم تا درد یتیمی را 
کمتر حس کنی 
مردی که اشکهایت را میبوسد و موهای پریشانت را شانه میزند، منم 
برا ی ثانیه ای که فرشته ای از بهشت در رحم تو به امانت می آید ، منم که کنارتم 
و تو در آغوش من هست که می آرامی 
در تمام آن ۲۸۹ روز بارداری ، وقتی از قیافه می افتی و شکمت خط خطی میشود و 
نمیتوانی حتی درست راه بروی ، منم که کنارت هستم و شبها تن خسته ات را در آغوش 
میگیرم 
مردی که دستانت را در آن لحظات پر درد و امید تولد میگیرد و عرق از پیشانی پر 
دردت پاک میکند منم 
مردی که موهای تو و دخترت را قبل از خواب شانه میکند و شما را در آغوش 
مردانه اش میخواباند منم 
مردی که شبهای بیخوابی برایت قهوه و کیک شکلاتی می اورد تا قصه زندگیت را گوش 
کند ، منم 
مردی که با دستان خسته اش ،پاهای خسته تر تو از این زندگی سخت را ، هر شب 
نوازش میکند تا بیارامند کیست؟ منم 
در برف زمستان ، وقتی از خواب بیدار میشوی و میروی پشت پنجره ،کسیکه روی بخار شیشه 
اتاق اسمت را نوشته منم 
مردی که اصرار داری موهایش را خودت اصلاح کنی منم 
مردی که بلد نبود ،اما دوست داشت ناخنهایت را لاک بزند منم. 
کسیکه بارها و بارها نازت را میکشد و قهرهایت را خریدار است هنوز ، منم 
مردی که هر پنجشنبه سالهاست به خاطر نذر روز خواستگاریش ، در خیریه ها کار 
میکند به عشقت و به شکرانه بودنت ، منم 
سالهاست که شب عید میروی سراغ یتیمها تا شادشان کنی ، مردی که تمام این سالها 
کنارت کادو ها را خریده و روبان زده و همراهت بوده منم. 
وقتی از سر کار میخواهی به خانه بروی ، مردی که پیاده می آید کنارت که تا خانه 
با هم قدم بزنید ، کسی نیست جز من. 
مردی که خسته از کار روزانه به ضریح چشمانت پناه می آورد و تو حاجت روایش میکنی 
منم 
آهای دختر شبهای پاییز ٬! 
شبها که مضطرب از خواب میپری و در تاریکی در بسترت میگردی که ببینی هستم یا نه 
، نبین...لمس کن تن مردی را که سردی روزگار را به خاطر تو به گرمای آغوشش 
مبدل کرده  
اونیکه بعد از سالها همسری ، بدن از تناسب افتاده ات را می بوید و می بوسد 
منم 
روزی که اولین موی سپیدت را در آینه میبینی و اشک در چشمانت حلقه میزند ، منم 
که موهایت را در دستان مردانه ام جمع میکنم و در آغوشم سفت میفشارمت و در گوشت 
زمزمه میکنم که 
*« امروز دو برابر عاشقتم ای شراب کهنه »* 
روزی که نگران چین و چروکهای تازه از راه رسیده صورت زیبایت میشوی ، منم که 
بهترین زیبارویان عالم را با ثانیه ای باتو بودن معاوضه نخواهم کرد 
برای روزهایی که فرزندانمان میروند دنبال سرنوشتشان و تو در اتاقهایشان میگریی 
، منم مردی که دستانت را میگیرد و تو را شبانه به کنار دریا میبرد تا هر چقدر 
میخواهی با بیکرانگی آب از دلتنگیهایت بگویی 
برای روزهایی که جسمت تغییر میکند و فکر میکنی دیگر زن نیستی و میترسی ؛ منم 
که بارها و بارها حس زن بودنت را به تک تک سلولهایت یاد آوری میکنم...همان مرد 
وحشی روزهای اولمان میشوم تا یادت نرود که تویی شاه بیت غزل زندگی من.
+ نوشته شده در چهارشنبه 19 مهر1391 ساعت 18:18 توسط شلخته |


چیزی برای نگرانی...


فقط دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه سالمی یا مریضی.
اگر سالم هستی، دیگه چیزی نمونده كه نگرانش باشی؛ 
اما اگه مریضی، فقط دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه دست آخر خوب می شی یا می میری.
اگه خوب شدی كه دیگه چیزی برای نگرانی باقی نمی مونه؛ 
اما اگه بمیری، دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه به بهشت بری یا به جهنم.
اگر به بهشت بری، چیزی برای نگرانی وجود نداره؛ 
ولی اگه به جهنم بری، اون قدر مشغول احوالپرسی با دوستان قدیمی می شی كه وقتی برای نگرانی نداری!
پس در واقع هیچ وقت هیچ چیز برای نگرانی وجود نداره!! 
امیدوارم همیشه سلامت و شاد باشی

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 مهر1391 ساعت 12:27 توسط شلخته |


قرار نیست...


قرار نیست چون دوستت دارم، بنشینم و بی محلی هایت را تحمل کنم.

قرار نیست خودم را

به خریت بزنم که نمی دانم قضیه چیست. قرار نیست تو عصبانی بشوی و من 

همیشه معذرت بخواهم.

قرار نیست هروقت خواستیم حرف بزنیم من محکوم شوم به طعنه زدن در صورتی که میدانی خودت طعنه میزنی

جواب که میشنوی برایت گران تمام میشود...قرار نیست همیشه به من احساس گناه بدهی در ازای خواسته ام...

قرار نیست ساکت باشم و هر چه که تو می گویی گوش کنم. قرار نیست چون 

دوستت دارم مسئول 

تفکرات تو در مورد خودم باشم. قرار نیست چون دوستت دارم التماست کنم که 

دوستم بداری. قرار نیست که آویزانت باشم. 

قرار نیست مرا از خود برانی و من لبخند بزنم. 

مرا برانی و من بمانم. قرار نیست چون دوستت دارم بشوم کسی که تو می خواهی.

که تغییر کنم. 

ولی تو همانی باشی که بودی...

 قرار است زندگی کنم، با عشق. قرار است دوستت

داشته باشم.

قرار است دلم را که تنگ می کنی به دوری ات، بازش کنی به آمدنت نه اینکه بگویی همدیگر را نبینیم بهتر است...یا

اینکه بگویم دلتنگم و بگویی جای دلت را عوض کن.... قرار است اخم

که می آید به چهره ات بازشان کنم به بودنم.

قرار است دوستت داشته باشم. قرار است دوستم داشته باشی. 

قرار نیست که همیشه تو ناز کنی و من ناز بکشم..قرار نیست به من بی محلی کنی و وظیفه ام بدانی درک موقعیت

و شرایطتت و نیازت به محبت..من هم ادمم و این رابطه دو سر دارد...

قرار نیست که همیشه من خوب باشم.قرار نیست که همیشه تو بد باشی.

قرار نیست تو بلد نباشی ناز بکشی.قرار نیست همه چیز را من طلب کنم و به زبان 

بیاورم و تو باز هم یاد نگیری.

قرار نیست تو هیچوقت فکر آمدن نباشی و همیشه چشم انتظار پشت پنجره...

نه..نه..نه...

میدانم نمیشود همه زندگیت باشم..قرار بود شریک زندگیت باشم نه بعداز کاروخانواده و دوستان و تفریح و باغ و خواب

و غذاو....قرارنیست آخرین باشم در زندگیت...قرار نیست تا طوری شد بگویی ادامه دادن ندارد به حال خودم

بگزارم...این رابطه به هیچ کجا نمیرسد..قرار نیست مرا رها کنی به اختیار خودت بدون در نظر گرفتن رنج و سختی

های بعدش برای من ...قلب و پوست و گوشت و خونست محله برو و بیا که نیست..روزی آمدی که بمانی با کلی

حرفهای قشنگ.. حالا از آن روزها و حرفها من مانده ام و خاطره های شیرینش ولی غیر واقعی...

زخم های عمیق و سطحی روی قلبم زیاد گذاشته ای...خودت هم با ناخن روی آنها را میکنی تا تازه بماندبا اخلاق

اصلاح نشده ات که من را لایق نمیدانی برای خوب شدن وگرنه قبل از من هم بوده اند کسانی که با تو روزگار خوشی

داشتند چون خواستی که برایشان خوب باشی ...حیف برای من نخواستی

قرار نیست اینقدر زندگی را بر من جهنم کنی که خودم فرار را بر قرار ترجیح بدهم...

اصلا قرار نیست وقتی تو اینقدر راحت موافقی به پایانش من بمانم آن هم زمانی که از شنیدن صدایم متنفری....

نه.....

+ نوشته شده در دوشنبه 16 مرداد1391 ساعت 13:42 توسط شلخته |


خوش به حالشان...




لنگه های چوبی درب حیاطمان گرچه کهنه اند و جیرجیر می کنند

ولی خوش به حالشان که لنگه ی همند...

+ نوشته شده در دوشنبه 26 تیر1391 ساعت 18:4 توسط شلخته |


ترک خورده

این روزها سرم بدجور گرم است...

گرچه دستهایم سرد و بی روحند

و همین تناقض سرد و گرم است که فنجان دلم را ترک می اندازد...

و بیرون میریزد

تمام احساسات سرشارم را

از همان ترک لعنتی

 که شاید همان ترکی باشد که میان لبهایم هست

و یا ترک عمیق بستر اشک هایم...


...خودم...


+ نوشته شده در چهارشنبه 31 خرداد1391 ساعت 12:47 توسط شلخته |


گمشده...

گمشده

بعد از ان دیوانگی ها ای دریغ

باورم ناید که عاشق گشته ام

گوئیا"او"مرده در من کاینچنین

خسته وخاموش وباطل گشته ام

هر دم از ایینه می پرسم ملول

چیستم دیگر به چشمت چیستم؟

لیک در ایینه می بینم که وای

سایه ای هم زانچه بودم نیستم

همچو ان رقاص هندو به ناز

پای می کوبم ولی بر گور خویش

وه که با صد حسرت این ویرانه را

روشنی بخشیده ام از نور خویش

ره نمی جویم به سوی شهر روز

بی گمان در قعر گوری خفته ام

گوهری دارم ولی او را ز بیم

در دل مرداب ها بنهفته ام

می روم....اما نمی پرسم ز خویش

ره کجا...؟منزل کجا...؟مقصود چیست؟

اه... اری... این منم...اما چه سود

"او"که در من بود دیگر نیست نیست

 

+ نوشته شده در دوشنبه 14 فروردین1391 ساعت 1:48 توسط شلخته |


کاش...

در فلسفه ی وفا چنین امده است :
دل وقف شکستن است ، بیهوده نرنج !


کاش می فهمیدی ....

قهر میکنم تا دستم را محکمتر بگیری و بلندتر بگویی:

بمان...

نه اینکه شانه بالا بیندازی ؛

و آرام بگویى:

هر طور راحتى ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 بهمن1390 ساعت 13:25 توسط شلخته |


تيزهوشي يک مادر شوهر زرنگ

خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود‎. او در آنجا متوجه شد كه پسرش با يك هم اتاقي دختر بنام Vikki ‎ زندگي ميكند. كاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود.

او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث كنجكاوي بيشتر او مي شد. مسعود كه فكر مادرش را خوانده بود گفت : " من ميدانم كه شما چه فكري مي كنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم كه من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم‎ . "
حدود يك هفته بعد‎ ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي كه مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فكر نمي كني كه او قندان را برداشته باشد ؟‎ " "خب، من شك دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد‎."
او در ايميل خود نوشت‎ : مادر عزيزم، من نمي گم كه شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم كه شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است كه قندان از وقتي كه شما به تهران برگشتيد گم شده‎ . " با عشق، مسعود
روز بعد ، مسعود يك ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود‎ : پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضمن نمي گم كه تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است كه اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا كرده بود‎. با عشق ، مامان.


_________________
+ نوشته شده در پنجشنبه 13 بهمن1390 ساعت 10:54 توسط شلخته |


صــــــــــــبور

کم طاقتی عادت آن روزهایت بود...

 

این روزهابرای گرفتن خبری ازمن، عجـــیــــــــــب صبور شده ای!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 21 آذر1390 ساعت 13:58 توسط شلخته |


یاد گذشته

خیلی وقت بود در این وبلاگ رو تخته کرده بودم ولی چون دوسش دارم همچنان ادامه میدم...

به روز شد

+ نوشته شده در یکشنبه 20 آذر1390 ساعت 11:32 توسط شلخته |


فکر مشغول من...

 

نگاه به ساعتم انداختم... ۷:۱۵ رو نشون میداد.با خودم گفتم این یادم باشه تا وقتی رسیدم دانشگاه ببینم چند دقیقه پیاده روی دارم و احتمالا کلی به خودم حال بدم که روزی چقدر پیاده روی میکنم و...

بالاخره باهمین خیالات مسیر خیابون کریمخان رو به سمت دانشگاه پیش گرفتم...

بازهم یه نابینای دیگه...چرا جدیدا من انقدر نابینا میبینم؟جریان چیه؟بعد از دو سه ماه یکهو تو یک هفته چند تا....!!!

الله اعلم...

از کنارش عبور میکنم...

نگاه...مرد عابر روبرو اذیتم میکنه مثل همیشه که یا سرم رو میندازم پایین یا خیابونو نگاه میکنم اینبار هم همین کارو میکنم تا از کنار هم عبور کنیم.وقتی میبینم یارو با وقاحت تمام تو صورتت نگاه میکنه و اصلا به روی خودش هم نمیاره و واسه خودش داره کیف میکنه واقعا میخوام بزنم تو گوشش تا پرت شه تو خیابون!

از دور تابلو بانک صادرات رو میبینم.ساعت رو نگاه میکنم ۷:۲۰ رو نشون میده.نصف آکاردئونش باز شده.میرم داخل میپرسم کارتونو کی شروع میکنین؟میگه۷:۳۰ میرم که روی صندلیها منتظر بشینم که خانومه برگشت گفت:تا باز سدن کامل در باید بیرون وایسین.رفتم بیرون.از طرفی ازش حرصم گرفته بود و از طرفی فکر کردم تا ۱۰ دقیقه دیگه که من به یه بانک دیگه رسیدم پس ارزش الکی وایسادن نداره...مسیرم رو ادامه دادم.

از جلوی دکه روزنامه فروشی که رد میشم نگاهم به مجله ای میفته که پریروز خریدم.نمیدونم چرا همچنان مایلم مطالب روی جلدش رو بخونم.اصلا این یه کرمیه که تو وجودمه...ولی خب اینکارو نمیکنم ...

همچنان دارم فکر میکنم. بادیدن خانوم نون بربری به دستی که از روبرو میومد یاد این افتادم که همین چند دقیقه ۲نفر دیگه هم با دستای پر از نون دیده بودم و دقت نکرده بودم و به این فکر نکرده بودم که اینورا نونوایی بربری کجاست!آخه من عاشق بربری و تافتونم.همزمان که به دیزی سرای سر راه که همیشه بوی آبگوشتش میاد و منو به هوس میندازه میرسم خانومه از کنارم رد میشه...وااای که چقدر با این معده تقریبا خالی میچسبه...البته همین بوی دیزی تموم میشه اشتهای بنده هم کور میشه...

دارم از خیابون همیشه شلوغ قرنی عبور میکنم...صدای مردی رو میشنوم که بلند میگه:بهار شیراز و تاکسی جلوی پاش می ایسته...چقدر این کلمه بهار شیراز به دلم میشینه...یاد روزی افتادم که با بچه ها رفتیم لباس مجلسی ببینیم...

از خیابون گذر میکنم.آخرین پیاده روی این خیابونه که تو مسیر منه.از دور چشمم به حجله ای میفته که جلوی ساختمون اداری که من نمیدونم ساختمون چیه زدن.ناخود آگاه احساس میکنم حجله یه مرده!چراشو نمیدونم!شاید چون تا حالا حجله زن ندیدم.باخودم فکر میکنم احتمالا سنش از۳۰ دیگه بیشتر نباید باشه...اما همین که عکسشو میبینم متوجه میشم چندان هم درست حدس نزدم چون عکس یه مرد تقریبا ۵۰ ساله بو و این کمی باعث تعجبم شد!به بر حال...خدا بیامرزدش...

.چیز زیادی به دانشگاه نمونده و دارم فکر میکنم که احتمالا دیگه مغزم استراحت میکنه که آقایی توجهم رو به سمت خودش جلب میکنه.به خاطر کیسه ای بود که دستش بود.ناخود آگاه مایل شدم بدونم جعبه ای که تو دستشه واسه کدوم لوازم برقیه!لحظه ای نگاه کردم و بیخیال شدم. همین که بهش رسیدم دیدم سلام کرد.اول فکر کردم با منه ولی سریع متوجه شدم  با پسر بچه ای بود که کنار من داشت میومد و من تا اون موقع متوجه حضورش نشده بودم.سرم رو بالا گرفتم لحظه ای متعجب و خیره نگاهش کردم و سریع رفتم.یهو یادم اومد که ۲تا سلام داد.پس اشتباه فکر نمیکردم!منو با کی اشتباه گرفته بود؟؟مثلا مامان بچه؟یا خواهرش؟

ساعت رو نگاه میکنم.۷:۳۰ شده.میرم تو خیابون دانشگاه.تو مسیرم به اسم خیابونا دقت میکنم.دنبال خیابونی میگردم که انتهاش به بوستانی به اسم باغ طهران میخوره.دوست دارم اونجا رو ببینم گرچه حدس میزنم که جای جالبی نمیتونه باشه...که نگاهم به بانک صادرات اونور خیابون میفته.ساعت دو سه دقیقه اس که هفت و نیم رو رد کرده.میرم داخل فیشو میگیرم و ۱ولمو واریز میکنم.یادم میفته که کارت کتابم مشکل پیدا کرده بود.به متصدیش میگم و واسم رفع مسدودی میکنه و میام بیرون.

چیز زیادی تا دانشگاه نمونده.میام این یکی ساختمون تا یه سری به سایت بزنم و مشغولیات ذهنیم رو بریزم رو صفحه تا با خیالی آسوده برم سر کلاسی که نیم ساعت دیگه شروع میشه.

تا درب سایت باز بشه اس ام اس صبح بخیر عشقم رو میفرستم.

آخرش نتونستم تایم پیاده رویم رو در بیارم.

فعلاتا بعد.

راستی یادم رفت بهش بگم خیلی دوستش دارم

+ نوشته شده در شنبه 18 اردیبهشت1389 ساعت 9:21 توسط شلخته |


نیمه ماه

 

این شعرم به یه مناسبتایی گذاشته شد که اونکه باید بدونه خودش میدونه

 

يك شبي مجنون نمازش را شكست
بي وضو در كوچه ليلا نشست
عشق آن شب مست مستش كرده بود
فارغ از جام الستش كرده بود
سجده اي زد بر لب درگاه او
پر ز ليلا شد دل پر آه او
گفت يا رب از چه خوارم كرده اي
بر صليب عشق دارم كرده اي
جام ليلا را به دستم داده اي
و ندر اين عشق شكستم داده اي
نشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني
خسته ام زين عشق،دل خونم مكن
من كه مجنونم تو مجنونم مكن
مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و اين ليلاي تو من دگر نيستم
گفت اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پيدا و پنهانت منم
سال ها با جور ليلا ساختي
من كنارت بودم و نشناختي
عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يكجا باختم
كردمت آواره صحرا نشد
گفتم عاقل مي شوي اما نشد
سوختم در حسرت يك يا ربت
غير ليلا بر نيامد از لبت
روز و شب او را صدا كردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي
مطمئن بودم به من سر مي زني
در حريم خانه ام در مي زني
حال اين ليلا كه خوارت كرده بود
درس عشقش بي قرارت كرده بود
مرد راهش باش تا شاهت كنم
صد چو ليلا كشته در راهت كنم

+ نوشته شده در یکشنبه 15 فروردین1389 ساعت 16:19 توسط شلخته |


سیزده به در...چهارده به تو...

 

واما امروز....

امروز چهاردهمونو تو دانشگاه به تو نموده وپس از کنسل شدن کلاس بعد از ظهر عزم به خانه برگشتن نموده و در راه هدیه کوچکی برای آقای محترم خریداری نموده از پاتوق همیشگی... وبه منزل رجعت نمودیم.

امیدواریم فردا تشریف بیارن به مناسبت اینکه ماه به نیمه رسیده هدیه شونو بگیرن.

نیومدن هم نمیگیرن!متاسفانه!

دیگه اینکه...همین دیگه!

 

پی نوشت: اشتباه ادبیاتی داشتیم شما ببخشید.

+ نوشته شده در شنبه 14 فروردین1389 ساعت 16:21 توسط شلخته |


اولین 89

 

سلام.

سال نو همگی مبارک.

انشاا... که همه سال خوبی داشته باشین ودر پناه خداوند شاد و پیروز و سرزنده باشین.

سال جدبد رو باتوکل برخدا شروع کنیم وازش بخوایم امسال هم مثل سالهای گذشته همواره پشت و پناهمون باشه و دستمونو رها نکنه.

انشاا... در سال جدید همه موفق بوده و به همه آرزوهای قشنگتون برسین.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 8 فروردین1389 ساعت 8:35 توسط شلخته |


 

دارم خاطرات تنهایی رو دستی تو کاغذ مینویسم امیدوارم وقت کنم بذارم تو وب.

فعلا...

+ نوشته شده در سه شنبه 25 اسفند1388 ساعت 1:11 توسط شلخته |


باز قالب عوض کردم!!!

این چطوره؟؟؟؟

نظر نظر نظر.....

+ نوشته شده در یکشنبه 23 اسفند1388 ساعت 11:44 توسط شلخته |


قالب

 

قالب جدید چطوره؟

به دلتون میشینه!!!

حقیقتش خودم خیلی خوشم نیومد ولی خب یک دوست محترمی گفت تیره نذار منم....دیگه خب خاطرشون عزیزه دیگه.....منم دیدم شاید بهترین زمینه همین باشه که نارنجی هم داره...

البته خب این ممکنه که عوض بشه به جاش یه مورد بهتر که البته روشن باشه و مثل این مشکل فنی نداشته باشه بذارم...

 

تا بعد...

+ نوشته شده در شنبه 22 اسفند1388 ساعت 18:53 توسط شلخته |


...

 

آخه من گفتم که نپرسین. فقط واسه همین بود دیگه گلم....

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 اسفند1388 ساعت 9:5 توسط شلخته |


فنگ شویی

 

دارم یه فنگ شویی اساسی میدم به وبلاگم.

اولین مرحله اینکه پیوندهای قدیمی و اضافی رو پاکیدم.مرحله بعدی تعویض قالب و بعد یه فکری به حال نوشته هایی که خیلی قابل خوندن نیستن و مشکل دارن.

فقط قالب خوب خوشگل پیدا نمیکنم!!!

شما غیر از نایت اسکین و پیچک وب قالب خوب سراغ ندارین؟؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 اسفند1388 ساعت 9:24 توسط شلخته |


 

همونطور که گفتم دیشب رفتم پای تلویزیون و همون خواب ناز رو ترجیح دادم به مستند شنای لاک پشت ها در آب ویه مستند دیگه هم بود که حیوونشو تشخیص ندادم متاسفانه!!!

شاد باشید.

+ نوشته شده در سه شنبه 11 اسفند1388 ساعت 15:14 توسط شلخته |


شب بیداری...

 

 

امشب داشتم جدول حل میکردم وهم زمان داشتم فکر میکردم که حالا که کلاس ندارم و بیشتر وقت واسه الافی دارم از این چند روز باقیمونده نهایت استفاده رو ببرم وفکرم به ضمیمه روزنامه ای بود که جلوم بود ومیخواستم به خاطر وقت زیاد همشوبخونم، داشتم یه نگاهی تو صفحاتش میکردم که با دیدن اسم چند تا کارگردان خارجی معروف یکهو دفترچه خاطرات ذهنم رفت هفت هشت سال پیش که شبها با داداشم مینشستیم و سینما4 میدیدیم. داداشم از فیلمهای "استندی کوبریک" خوشش میومد منم کرده بود پایه ثابت فیلم دیدنهای گمونم شنبه شبهاش.....

چقدرزود گذشت...وقتی اینا رو تایپ میکردم احساس میکردم خاطرات یه ماه پیشم رو دارم میگم. ولی خب از اون موقع خیلی گذشته...تا سالی که پیش دانشگاهی بودم این عادت نصفه شب فیلم دیدنهام ترک نمیشد، اقلا اگه فیلم هم نبود برنامه هایی بودن که تا ساعت یک منوپابند تلویزیون کنن، حتی اگه خوابم میومد...ولی خب اقلا اگه خیلی درسم نمیخوندم بازم دلم راضی نمیشد شبها بیدار بمونمو به جای درس خوندن فیلم ببینم...البته الان دیگه هیچ فیلمی نصفه شبا سرگرمم نمیکنه، همه فیلمهای تکراری یه قرن پیش  یا مستند دایناسورها وپلنگ های وحشی و جلبک های کف اقیانوس آرام و...

به قول ننه بزرگا عجب روزگاری بود ننه...چقدر بابام بهم گیرمیداد که نور تلویزیون تو تاریکی نمیذاشت بخوابه،همینم بهانه ای بود واسه اینکه بخواد منو از نصفه شب پای تلویزیون نشستن منع کنه و وادارم کنه به خوابیدن اما...چقدر مامان بابام تلاش کردن منو شبها بخوابونن و نتونستن، حالا هم با اینکه نصفه شب بیدار موندنام دیگه عجیب نیست بازم سعی میکنم متوجه نشن چون همچنان به این موضوع حساسن. حتی اگه تمام مدت در حال درس خوندن باشم و هنوزم واسم سواله که...چرا؟؟؟

اصلا میدونین من نصفه شب بیدار موندن رو یه جورایی دوست دارم. نمیگم نمیدونم چرا چون میدونم و واسه این دوست داشتنم دلایل زیادی دارم که البته واسه خیلیا حتی این دلایل هم نمیتونه توجیه خوبی واسه از دست دادن خواب شب وجایگزین کردن خواب روز باشه. البته من الان که روزا وقت دارم به جای یکی دو ساعت خواب شب روزا میخوابم و گرنه به جون خودم مدرسه که میرفتم شبانه روز کلا 5ساعت به زور میخوابیدم...قابل توجه اونایی که میگن خوابالویی...خوابیدن من بیشتر به خاطر عادته نه نیاز داشتن به خواب وشب زنده داری هام به خاطر خوابیدن تو روز نیست به خاطر دوست داشتنشه که قرار بود دلایلشو بگم.

اول اینکه شب آرامشی داره که عمرا تو روز این آرامش بدست نمیاد. به دیگران کاری ندارم اما به خودم ثابت شده که راندمان کارهام تو شب بالاتره. خصوصا وقتی همه خوابن که دیگه خیلی به به!!!

دومی سکوت شبه. یعنی نصفه شب. خونه ما جاییه که خیلی پر سر وصدا نیست.فکر کنم به خاطر همین باشه که حتی کمترین سر وصدا هم آزارم میده. بخاطر همین نصفه شب رو واسه انجام بعضی از کارهام به روز ترجیح میدم.

واما سوم...

من هیچ مسئله خصوصی ندارم که بخوام از خونوادم مخفی کنم اما مرموز بودن رو دوست دارم. یه جورایی دوست ندارم کسی سر از کارم در بیاره. ترجیح میدم اگه قراره کسی از کارای من باخبر بشه نتیجه کارم رو ببینه و حین انجام دادن کارم کاری به کارم نداشته باشه...(اینم از اخلاقای منه دیگه،خب چیکار کنم؟!)...به خاطرهمین شب که همه خوابن فرصت خوبیه واسه انجام بعضی از کارایی که دوست ندارم دیگران ازنحوه پیشرفتش اطلاع داشته باشن!

البته قابل ذکره که من هر وقت خوابم بیاد بلافاصله لالا...هیچ وقت بی خوابی رو به سکوت وآرامش و...ترجیح نمیدم مگر وقتی که مجبور باشم.مثلا امشب کم کم داره خوابم میگیره، بعد از اینکه یه دور کانال های تلویزیون رو بعد از مدتها چک کردم تصمیم دارم بخوابم پس فعلا شب خوش.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 10 اسفند1388 ساعت 23:8 توسط شلخته |


اعتراض

 

 

گنجشک به خدا گفت:

 لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیم و سرپناه بی کسیم بود.

طوفان تو آنرا از من گرفت.

کجای دنیای تو را گرفته بودم؟

خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود تو خواب بودی باد را گفتم لانه ات را واژگون

کند آنگاه توازکمین مار پر گشودی!

چه بسیار بلاها که از تو به واسطه محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم برخاستی .

+ نوشته شده در شنبه 8 اسفند1388 ساعت 17:40 توسط شلخته |