يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر وجواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم
کم طاقتی عادت آن روزهایت بود... این روزها برای گرفتن خبری از من، عجـــــیــــــــــــب صبور شده ای!!! به روز شد نگاه به ساعتم انداختم... ۷:۱۵ رو نشون میداد.با خودم گفتم این یادم باشه تا وقتی رسیدم دانشگاه ببینم چند دقیقه پیاده روی دارم و احتمالا کلی به خودم حال بدم که روزی چقدر پیاده روی میکنم و... بالاخره باهمین خیالات مسیر خیابون کریمخان رو به سمت دانشگاه پیش گرفتم... بازهم یه نابینای دیگه...چرا جدیدا من انقدر نابینا میبینم؟جریان چیه؟بعد از دو سه ماه یکهو تو یک هفته چند تا....!!! الله اعلم... از کنارش عبور میکنم... نگاه...مرد عابر روبرو اذیتم میکنه مثل همیشه که یا سرم رو میندازم پایین یا خیابونو نگاه میکنم اینبار هم همین کارو میکنم تا از کنار هم عبور کنیم.وقتی میبینم یارو با وقاحت تمام تو صورتت نگاه میکنه و اصلا به روی خودش هم نمیاره و واسه خودش داره کیف میکنه واقعا میخوام بزنم تو گوشش تا پرت شه تو خیابون! از دور تابلو بانک صادرات رو میبینم.ساعت رو نگاه میکنم ۷:۲۰ رو نشون میده.نصف آکاردئونش باز شده.میرم داخل میپرسم کارتونو کی شروع میکنین؟میگه۷:۳۰ میرم که روی صندلیها منتظر بشینم که خانومه برگشت گفت:تا باز سدن کامل در باید بیرون وایسین.رفتم بیرون.از طرفی ازش حرصم گرفته بود و از طرفی فکر کردم تا ۱۰ دقیقه دیگه که من به یه بانک دیگه رسیدم پس ارزش الکی وایسادن نداره...مسیرم رو ادامه دادم. از جلوی دکه روزنامه فروشی که رد میشم نگاهم به مجله ای میفته که پریروز خریدم.نمیدونم چرا همچنان مایلم مطالب روی جلدش رو بخونم.اصلا این یه کرمیه که تو وجودمه...ولی خب اینکارو نمیکنم ... همچنان دارم فکر میکنم. بادیدن خانوم نون بربری به دستی که از روبرو میومد یاد این افتادم که همین چند دقیقه ۲نفر دیگه هم با دستای پر از نون دیده بودم و دقت نکرده بودم و به این فکر نکرده بودم که اینورا نونوایی بربری کجاست!آخه من عاشق بربری و تافتونم.همزمان که به دیزی سرای سر راه که همیشه بوی آبگوشتش میاد و منو به هوس میندازه میرسم خانومه از کنارم رد میشه...وااای که چقدر با این معده تقریبا خالی میچسبه...البته همین بوی دیزی تموم میشه اشتهای بنده هم کور میشه... دارم از خیابون همیشه شلوغ قرنی عبور میکنم...صدای مردی رو میشنوم که بلند میگه:بهار شیراز و تاکسی جلوی پاش می ایسته...چقدر این کلمه بهار شیراز به دلم میشینه...یاد روزی افتادم که با بچه ها رفتیم لباس مجلسی ببینیم... از خیابون گذر میکنم.آخرین پیاده روی این خیابونه که تو مسیر منه.از دور چشمم به حجله ای میفته که جلوی ساختمون اداری که من نمیدونم ساختمون چیه زدن.ناخود آگاه احساس میکنم حجله یه مرده!چراشو نمیدونم!شاید چون تا حالا حجله زن ندیدم.باخودم فکر میکنم احتمالا سنش از۳۰ دیگه بیشتر نباید باشه...اما همین که عکسشو میبینم متوجه میشم چندان هم درست حدس نزدم چون عکس یه مرد تقریبا ۵۰ ساله بو و این کمی باعث تعجبم شد!به بر حال...خدا بیامرزدش... .چیز زیادی به دانشگاه نمونده و دارم فکر میکنم که احتمالا دیگه مغزم استراحت میکنه که آقایی توجهم رو به سمت خودش جلب میکنه.به خاطر کیسه ای بود که دستش بود.ناخود آگاه مایل شدم بدونم جعبه ای که تو دستشه واسه کدوم لوازم برقیه!لحظه ای نگاه کردم و بیخیال شدم. همین که بهش رسیدم دیدم سلام کرد.اول فکر کردم با منه ولی سریع متوجه شدم با پسر بچه ای بود که کنار من داشت میومد و من تا اون موقع متوجه حضورش نشده بودم.سرم رو بالا گرفتم لحظه ای متعجب و خیره نگاهش کردم و سریع رفتم.یهو یادم اومد که ۲تا سلام داد.پس اشتباه فکر نمیکردم!منو با کی اشتباه گرفته بود؟؟مثلا مامان بچه؟یا خواهرش؟ ساعت رو نگاه میکنم.۷:۳۰ شده.میرم تو خیابون دانشگاه.تو مسیرم به اسم خیابونا دقت میکنم.دنبال خیابونی میگردم که انتهاش به بوستانی به اسم باغ طهران میخوره.دوست دارم اونجا رو ببینم گرچه حدس میزنم که جای جالبی نمیتونه باشه...که نگاهم به بانک صادرات اونور خیابون میفته.ساعت دو سه دقیقه اس که هفت و نیم رو رد کرده.میرم داخل فیشو میگیرم و ۱ولمو واریز میکنم.یادم میفته که کارت کتابم مشکل پیدا کرده بود.به متصدیش میگم و واسم رفع مسدودی میکنه و میام بیرون. چیز زیادی تا دانشگاه نمونده.میام این یکی ساختمون تا یه سری به سایت بزنم و مشغولیات ذهنیم رو بریزم رو صفحه تا با خیالی آسوده برم سر کلاسی که نیم ساعت دیگه شروع میشه. تا درب سایت باز بشه اس ام اس صبح بخیر عشقم رو میفرستم. آخرش نتونستم تایم پیاده رویم رو در بیارم. فعلاتا بعد. راستی یادم رفت بهش بگم این شعرم به یه مناسبتایی گذاشته شد که اونکه باید بدونه خودش میدونه يك شبي مجنون نمازش را شكست واما امروز.... امروز چهاردهمونو تو دانشگاه به تو نموده وپس از کنسل شدن کلاس بعد از ظهر عزم به خانه برگشتن نموده و در راه هدیه کوچکی برای آقای محترم خریداری نموده از پاتوق همیشگی... وبه منزل رجعت نمودیم. امیدواریم فردا تشریف بیارن به مناسبت اینکه ماه به نیمه رسیده هدیه شونو بگیرن. نیومدن هم نمیگیرن!متاسفانه! دیگه اینکه...همین دیگه! پی نوشت: اشتباه ادبیاتی داشتیم شما ببخشید. سلام. سال نو همگی مبارک. انشاا... که همه سال خوبی داشته باشین ودر پناه خداوند شاد و پیروز و سرزنده باشین. سال جدبد رو باتوکل برخدا شروع کنیم وازش بخوایم امسال هم مثل سالهای گذشته همواره پشت و پناهمون باشه و دستمونو رها نکنه. انشاا... در سال جدید همه موفق بوده و به همه آرزوهای قشنگتون برسین. دارم خاطرات تنهایی رو دستی تو کاغذ مینویسم امیدوارم وقت کنم بذارم تو وب. فعلا... این چطوره؟؟؟؟ نظر نظر نظر..... قالب جدید چطوره؟ به دلتون میشینه!!! حقیقتش خودم خیلی خوشم نیومد ولی خب یک دوست محترمی گفت تیره نذار منم.... البته خب این ممکنه که عوض بشه به جاش یه مورد بهتر که البته روشن باشه و مثل این مشکل فنی نداشته باشه بذارم... تا بعد... آخه من گفتم که نپرسین. فقط واسه همین بود دیگه گلم.... دارم یه فنگ شویی اساسی میدم به وبلاگم. اولین مرحله اینکه پیوندهای قدیمی و اضافی رو پاکیدم.مرحله بعدی تعویض قالب و بعد یه فکری به حال نوشته هایی که خیلی قابل خوندن نیستن و مشکل دارن. فقط قالب خوب خوشگل پیدا نمیکنم!!! شما غیر از نایت اسکین و پیچک وب قالب خوب سراغ ندارین؟؟؟ همونطور که گفتم دیشب رفتم پای تلویزیون و همون خواب ناز رو ترجیح دادم به مستند شنای لاک پشت ها در آب ویه مستند دیگه هم بود که حیوونشو تشخیص ندادم متاسفانه!!! شاد باشید. امشب داشتم جدول حل میکردم وهم زمان داشتم فکر میکردم که حالا که کلاس ندارم و بیشتر وقت واسه الافی دارم از این چند روز باقیمونده نهایت استفاده رو ببرم وفکرم به ضمیمه روزنامه ای بود که جلوم بود ومیخواستم به خاطر وقت زیاد همشوبخونم، داشتم یه نگاهی تو صفحاتش میکردم که با دیدن اسم چند تا کارگردان خارجی معروف یکهو دفترچه خاطرات ذهنم رفت هفت هشت سال پیش که شبها با داداشم مینشستیم و سینما4 میدیدیم. داداشم از فیلمهای "استندی کوبریک" خوشش میومد منم کرده بود پایه ثابت فیلم دیدنهای گمونم شنبه شبهاش..... چقدرزود گذشت...وقتی اینا رو تایپ میکردم احساس میکردم خاطرات یه ماه پیشم رو دارم میگم. ولی خب از اون موقع خیلی گذشته...تا سالی که پیش دانشگاهی بودم این عادت نصفه شب فیلم دیدنهام ترک نمیشد، اقلا اگه فیلم هم نبود برنامه هایی بودن که تا ساعت یک منوپابند تلویزیون کنن، حتی اگه خوابم میومد...ولی خب اقلا اگه خیلی درسم نمیخوندم بازم دلم راضی نمیشد شبها بیدار بمونمو به جای درس خوندن فیلم ببینم...البته الان دیگه هیچ فیلمی نصفه شبا سرگرمم نمیکنه، همه فیلمهای تکراری یه قرن پیش یا مستند دایناسورها وپلنگ های وحشی و جلبک های کف اقیانوس آرام و... به قول ننه بزرگا عجب روزگاری بود ننه...چقدر بابام بهم گیرمیداد که نور تلویزیون تو تاریکی نمیذاشت بخوابه،همینم بهانه ای بود واسه اینکه بخواد منو از نصفه شب پای تلویزیون نشستن منع کنه و وادارم کنه به خوابیدن اما...چقدر مامان بابام تلاش کردن منو شبها بخوابونن و نتونستن، حالا هم با اینکه نصفه شب بیدار موندنام دیگه عجیب نیست بازم سعی میکنم متوجه نشن چون همچنان به این موضوع حساسن. حتی اگه تمام مدت در حال درس خوندن باشم و هنوزم واسم سواله که...چرا؟؟؟ اصلا میدونین من نصفه شب بیدار موندن رو یه جورایی دوست دارم. نمیگم نمیدونم چرا چون میدونم و واسه این دوست داشتنم دلایل زیادی دارم که البته واسه خیلیا حتی این دلایل هم نمیتونه توجیه خوبی واسه از دست دادن خواب شب وجایگزین کردن خواب روز باشه. البته من الان که روزا وقت دارم به جای یکی دو ساعت خواب شب روزا میخوابم و گرنه به جون خودم مدرسه که میرفتم شبانه روز کلا 5ساعت به زور میخوابیدم...قابل توجه اونایی که میگن خوابالویی...خوابیدن من بیشتر به خاطر عادته نه نیاز داشتن به خواب وشب زنده داری هام به خاطر خوابیدن تو روز نیست به خاطر دوست داشتنشه که قرار بود دلایلشو بگم. اول اینکه شب آرامشی داره که عمرا تو روز این آرامش بدست نمیاد. به دیگران کاری ندارم اما به خودم ثابت شده که راندمان کارهام تو شب بالاتره. خصوصا وقتی همه خوابن که دیگه خیلی به به!!! دومی سکوت شبه. یعنی نصفه شب. خونه ما جاییه که خیلی پر سر وصدا نیست.فکر کنم به خاطر همین باشه که حتی کمترین سر وصدا هم آزارم میده. بخاطر همین نصفه شب رو واسه انجام بعضی از کارهام به روز ترجیح میدم. واما سوم... من هیچ مسئله خصوصی ندارم که بخوام از خونوادم مخفی کنم اما مرموز بودن رو دوست دارم. یه جورایی دوست ندارم کسی سر از کارم در بیاره. ترجیح میدم اگه قراره کسی از کارای من باخبر بشه نتیجه کارم رو ببینه و حین انجام دادن کارم کاری به کارم نداشته باشه...(اینم از اخلاقای منه دیگه،خب چیکار کنم؟!)...به خاطرهمین شب که همه خوابن فرصت خوبیه واسه انجام بعضی از کارایی که دوست ندارم دیگران ازنحوه پیشرفتش اطلاع داشته باشن! البته قابل ذکره که من هر وقت خوابم بیاد بلافاصله لالا...هیچ وقت بی خوابی رو به سکوت وآرامش و...ترجیح نمیدم مگر وقتی که مجبور باشم.مثلا امشب کم کم داره خوابم میگیره، بعد از اینکه یه دور کانال های تلویزیون رو بعد از مدتها چک کردم تصمیم دارم بخوابم پس فعلا شب خوش. گنجشک به خدا گفت: لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیم و سرپناه بی کسیم بود. طوفان تو آنرا از من گرفت. کجای دنیای تو را گرفته بودم؟ خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود تو خواب بودی باد را گفتم لانه ات را واژگون کند آنگاه توازکمین مار پر گشودی! چه بسیار بلاها که از تو به واسطه محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم برخاستی . یه وقت لطف نکنین روز مهندس رو تبریک بگینا.... هی ما به روی خودمون نمیاریم هی شما بی توجهی کنین به احساسات پاک بنده! ضمنا آقای عاشق یک-هیچ عقب تشریف دارینا... دیروز میمردند و فراموش میشدند آرام آرام ، امروز چه زود از یاد رفته ایم بی آنکه بمیریم از این اخلاقم خوشم نمیاد که حتی در مواقع سختی هم همیشه سعی دارم مرتب باشم! دوست دارم بعضی وقتا یه کم راحت باشم... بعضی وقتا بی خیال بعضی از چیزا... اما!!! یاد دورانی که کنکور داشتم افتادم.یه دونه از این استیک پیپرا برداشته بودم چسبونده بودم به دیوار اتاقم.هر وقت ناراحت بودم یا اعصابم خورد بود که حال و حوصله درس خوندن نداشتم هر دفعه بایه خودکار رنگی خطوط صاف و درهمی رو بافشار روش میکشیدم.خودکار رو میذاشتم رو یه نقطه و بعد میذاشتم در هر جهتی که دلش میخواد ادامه بده...اینطوری آروم میشدم! . نه دل در دست محبوبي گرفتار، نه سردرکوچه باغي بر سر دار ، از اين بيهوده گرديدن چه حاصل ؟ پياده مي شوم ، دنيا نگهدار . . . به شانه ام میزنی که تنهاییم را تکانده باشی.به چه دل خوش کرده ای تکاندن برف از شانه ی یک ادم برفی!
سلام.جای این مطلب چند روز قبل بود اما این هفته بیکاریم مقداری کمتر بود به همین سبب خیلی فرصت نوشتن نبود و البته فکرم آزاد نبود اما میذارمش اقلا واسه سال بعد. 2-3ساله که روز ولنتاین هم واسه ما معنی دار شده بخاطر همین از یه ماه قبل غصه میگیرم که حالا چی بگیرم وتو چی بذارم وچطوری تزیینش کنم و...بالاخره میدونین که کادوی ولنتاین با کادوهای مناسبتهای دیگه یه مقدار فرق داره از این جهت که علاوه بر دردسر انتخاب هدیه تزییناتش یه مبحث جداگانه واسه خودش داره...بالاخره من نمیدونم این آقای والنتانیوس(اگه اشتباه نکرده باشم البته) چیکار کرده که ما بخاطرش باید هر سال کادو بگیریم بدیم به این و اون و هم خودمون و هم دیگران رو به زحمت بندازیم!!! البته من خودم اصلا مخالف کادو دادن نیستم و واقعا لذت میبرم وقتی واسه کسی کادو میگیرم(البته در صورت وسعت مالی) خصوصا اگه کسیکه داری واسش کادومیگیری معشوقت باشه که دیگه از جونت مایه میذاری و تا جایی که در توانت هست خودتو میکشی... داشتم میگفتم که ازجشن گرفتن ولنتاین خوشم نمیاد و واسه اینکه نگن از زیر کادو گرفتن در رفت یه بهانه خیلی قشنگ تر وجالبتر پیدا کردم تا عشقمو نشون بدم و اونم روزیه که همه شنیدن ومیدونن که اون روز،روز 29ام بهمنه به اسم سپندارمذگان. اسمش قشنگ نیست ولی فلسفه اش خیلی قشنگتر از ولنتاین بی معنیه! حالا من هم اصرار دارم بر جشن گرفتن روز عشق خودمون البته نه بخاطر ایرانی بودنش بخاطر اینکه این روز واقعا روز عشق بوده و اقلا جشن گرفتنش معنی که داره اگه مفهوم نداشته باشه!!! سپندار مذگان را جشن بگیریم. انشاا...تو مطلب بعدی اگه توآرشیوم داشتم فلسفه اش رو بطور مختصر خواهم گذاشت. عشقتون همیشه پایدار. روزتون خوش. پ.ن: بازم طولانی شد!!! راستی یادم نبود یکی از ضدحالای اساسی اونروزو رو یادم رفته بود بنویسم!!! با رنگ جدید نوشته هام حال میکنین یا چشاتونو اذیت میکنه؟؟؟ پستی که پایین مشاهده میفرمایین یه مقدار طولانی شد.باید ببخشین از وقتی امتحانام تموم شد همیشه تصمیم داشتم بیام و آپدیت کنم، اما نمیدونم چرا نمیشد! انقدر این چند وقت الاف و بیکار بودم که دارم دیوونه میشم به خاطر همین هیچ موضوع جذاب وقشنگی پیدا نکردم که به خاطرش شروع به نوشتن کنم...بارها تصمیم گرفتم اندر احوالات بیکاری و الافیم شروع کنم به نوشتن تا هم سرم گرم شه و هم یه دستی به سر و روی وبلاگم بکشم ولی دیدم انقدر قصه های من هر روز تکراریه که جز تغییر کردن کارهای تکراری هر روزم تو ساعتای مختلف(کارهام یعنی کارهایی که به ناچار جهت جلوگیری از به در و دیوار نگاه کردن انجام میشه...مثل سایت گردی...کشف خواص همه داروها ...روزی10 ساعت خوابیدن...روزی 20بار اطلاعات کامپیوتر رو گشتن به هوای پیدا کردن یه مطلب نخونده یا فیلم جدید و...و...) و چرخیدن بین ساعات شبانه روز چیز جدیدی نداره!!!! ولی امشب اومدم برای اینکه مثل همیشه آیه یاس بخونم...مثل همیشه خسته ام .. مثل همیشه دلم گرفته .. مثل همیشه دلم تنگ شده برای همه چیزایی که نمیدونم چی بودن که من اینطوری نبودم! خدای من!چقدر بنده هات (که احیانا ما باشیم) عجیبن...خودمون میفهمیم چیکار میکنیم؟؟؟ اصلا ولش کن...آقا من اصلا حالم خوب نیست ...یعنی یکی پیدا نمیشه منو درک کنه؟ میگم بذارفور اگزمپل یکی از روزای خوش بیکاری رو براتون توصیف کنم...خب امروز که خودمو مشغول کرده بودم به ببخشید خرکاری و تمیز نمودن منزل...واما دیروز... دیروز فوق العاده دلم خوش بود!!خواهم گفت چرا!مادر محترم بنده یک عدد عکس رادیولوژی داشتن که جهت دریافت جواب آن میبایستی به بیمارستان عزیمت میکردند. همین عکس ناقابل بهانه ای شد برای من که به سوی معشوق که محل کارشون در همون حوالی میباشد رفته و دیداری از ایشون تازه بنمایم بعله..جونم براتون بگه که تو مسیری که میرفتم بیمارستان یه شیرینی فروشی هست که شیرینی های خاصی داره، منم مدتها بود که هوس اون شیرینیه زده بود به سرم و قراربود یکبار با همین معشوقی که حرفش بود بریم شیرینی بخوریم اما متاسفانه یکسال گذشت و قسمت نشد.منم فرصت رو غنیمت شمردم وکلی پیاده روی کردم تا رسیدم و2مدل شیرینی به اندازه 2نفر خریدمو همون راه رفته رو برگشتمو ادامه مسیرو به سمت بیمارستان رفتم...وای که بوی شیرینی تمام مغزموپرکرده بود کارم که توبیمارستان تموم شد تازه کاراصلیم شروع شد...مسیر راهم مسیری که بشه ماشین یکسره سوارشد نداشت یا من بلد نبودم والبته خیلی هم طولانی نبود بخاطر همین باز پیاده به سمت محل کار ایشون راه افتادم...اتفاقا بد هم نشد چون توی راه از چند تامغازه هم بازدید کردمو بالاخره گذروندمش...لازم به ذکره که این معشوق از همه جا بیخبر ما اطلاع نداشت که بنده جهت دیدار ایشون خواهم رفت البته کوتاهی از خودشون بود چون من قبلا (دیشبش)هشدار داده بودم که دلم برات....واگه شما نمیای من خواهم آمد و...ولی مثل همیشه ایشون حرف منو جدی نگرفته وعدم حضور خود رو اعلام کرده وباور نکردن که بابا دله.....! عرض میکردم...زین سبب بنده تصمیم گرفتم کمی پیش از رسیدنم تلگرافی به ایشون زده ودرخواست کنم که فقط برای 10 دقیقه رخ بنمایانند واندکی از وقت گرانبهاشون رو در اختیار دل ما بگذارن...اما از شانس بد ما دقیقا همون موقع خودشون تماس گرفتن وبعد از پرسیدن اینکه کجایی وکجا بودی و کجا داری میری وغیره... هرچه ما گفتیم که درحال شتافتن جهت دیدار شماییم ایشون بازم مثل همیشه باور نکرده وحرف بنده رو جدی نگرفته اما تظاهر کردن به باور نمودن و برای اینکه به بنده بفهمانند که برو سرخودتو شیره بمال گفتن من کار دارم و نمیتونم از اینجا بیام بیرون ومنم توخیابون البته اونموقع واسه باور کردن خیلی دیر بود و به دلایلی که اینبار واقعا قانع شدم دیدار میسر نشد و آنهمه شوق دیدار معشوق به دیداری5ثانیه ای آنهم از پشت پنجره انجامید و من بادلی خسته و رنجور به سمت منزل راه افتادم... بیشتر از خودم دلم واسه اون شیرینیای تازه سوخت که از دهن افتاد و دیگه اصلا میلی به خوردنش پیدا نکردم...هنوزم دست نخورده تو یخچاله! این 2تاضدحال پشت سرهم رو داشته باشین تا بقیشو براتون بشمرم....... اوووه...خسته شدم انقدر نوشتم... واما بقیه اش...بعد از ظهر همون روز(یعنی دیروز)از فرط بیکاری روی آوردم سمت کامپیوتر یار لحظات بیکاریم تا بازهم کمی خودمو سرگرم کنم اما متاسفانه به دلایلی که نمیدانم چیست فریاد مخالفت اعضای خانه رو شنیده و با اینکه هیچ میلی به اینکار نداشتم و هیچ کاری برای انجام دادن وجود نداشت امابه نشانه نمیدانم اعتراض یا احترام از جا بلند شده و...بیخیالش شدم... دیگه راهی نمونده بود جز نظاره کردن در و دیوار و اس ام اس بازیو و...نمیدونم همون بهتره بگم الافی... راستی میشمارین دیگه؟؟این سومیش بود! بعله بعد از کمی الافی بالاخره چیزی به ذهنم خطور کرد و اونم این بود که به یکی از دوستان همسایه اس ام اس داده وازش خواستم چند دقیقه بیاد تا مثل قدیما کمی تو محوطه روبروی ساختمون قدم زده و اقلا ساعتی دیگه رو که برای من به اندازه یک سال طولانیه باهم بگذرونیم.بعد از اینکه مطمئن شدم کاری نداره و میتونه بیاد قرار شد هر وقت رفتم خبرش کنم...منم با دل خوش نیم ساعت بعدش رفتم پایین اما چشمتون روز بد نبینه... من که این چند شب از خونه در نیومده از کجا بدونم که هوا انقدر سرد شده؟واسه همین زودتر زنگ زدم به دوستم تا زودتر بیاد واقلا گرم صحبت بشیم و سرما یادمون بره...اما از اونجایی که مخابرات برند برتر انتخاب شدن آنتن دهی که کلا تعطیل بوده وبه زور که 10دور قمری دور خودم زدم تونستم یه جا پیدا کنم که 2تا آنتن داشت وباز هم از اونجایی که ایرانسل در خدمات رسانی مثلا رتبه اولو دارن که البته شامل آنتن دهی هم احتمالا میشه این دوست ما به هیچ وجه آنتن نداشته و بنده وقتی موفق به برقراری تماس با ایشون شدم که بعد از نیم ساعت خوش گذروندن با خودم تو سرما به منزل رفته و در حال وجب نمودن طول و عرض وارتفاع اتاق تنهاییام بودم... اینم چهارومیش که حسن ختامش بود... واین بود از مزایای فرجه طولانی بین امتحانا... حالا به هرکی بگی فکر میکنه چقدر خوش میگذره! تازه این روز پرمشغله ام بود چون جدا از ضایع شدنم بالاخره تو خونه نشسته بودم...بقیه روزا که یکسره تو خونه و همون قضیۀ اندازه گیری طول و عرض و .... قدر لحظاتمونو بدونیم. قدر کارایی رو که داریم برای انجام دادن تا آخر شب احساس پوچی نکنیم... پ.ن1:ببخشین اگه طولانی بود...البته میدونم غیراز یک نفر هیچ کس دیگه ای تا اخرش نیومده...منم فقط برای او مینویسم.حتی اگه مخاطبم او نباشه... پ.ن2:حالا ببین اگه کسی تا آخرش خوند تو نظراتم بگه که روم کم بشه... دوباره میام... اینبار کوتاهتر و احتمالا متفاوت از این. دلم برات يه ذره شده. اون روزي كه رفتي فقط به رفتنت فكر ميكردم، هيچ وقت به نبودت فكر نكردم ولي يه كم كه گذشت ديدم كه چقدر بهت عادت كرده بودم، دلم واسه دعواهايي كه با دختر عمه كوچيكم سر اينكه پيش كدوممون باشي تنگ شده، واسه روزايي كه وقتي از مدرسه ميومدم خدا خدا ميكردم امروز نوبت ما باشه كه پيشموني، واسه وقتايي كه پاي صحبت هات ميشستم و تو برام ازخاطرات قديمات تعريف مي كردي، واسه تك تك خاطراتي كه باهات دارم، واسه وقتايي كه ميومديم خونت و تو هميشه توي ايوون منتظر مابودي... تو عين يه فرشته بودي، يه تيكه جواهر بودي، يادم نمياد اجازه داده باشيم حتي يك روز تنها بموني انقدر كه عزيز بودي، ولي خيلي زود رفتي... هنوزم باورم نميشه كه اونروزوقتي اومدم خونه ... وهنوز يادم نرفته كه وقتي رفتم تو بغل بابام ديدم كه بدنش از گريه داره ميلرزه. تنها كاري كه ازم بر ميومد اين بود كه ازش خواهش كنم گريه نكنه. يكي ازعذاب آورترين لحظه هاي عمرم بود كه براي اولين بار اشك بابام رو ديدم، تا مدتها وقتي ياد چهره بابام وروضه هايي كه مامانم ميخوند ميوفتادم ناخودآگاه اشكم سرازير ميشد وتمام تك تك لحظات اون روز برام تداعي ميشد، وقتي رسيديم خونت و جمعيت زياد همسايه ها و خواهر برادرا رو تو كوچه ديدم،هيچ وقت يادم نميره صحنه هايي رو كه همه ازمون ميپرسيدن چي شد و...من جوابي نداشتم غير از اينكه بگم من خودم خونه نبودم وچقدر افسوس ميخورم كه يكي دو روز آخرعمرت سعادت اينكه پيشت باشم باشم رو نداشتم وشايد اين هم از الطاف خدا بود كه يك صحنه غم انگيز ديگه تو ذهنم نمونه! وهنوزاز خاطرم نرفته كه وقتي تو رفتي كفشهايت را به پا نكردي ومن وقتي آمدم بيرون لحظه اي مردد ماندم كه با اين كفشهايي كه صاحبش نيست چه بايد كرد... امروزبعد از یک سال وچند روز من ماندم و از تو فقط مشتي از خاطراتت كه سهم زيادي از زندگي ماست وچه شيرين مينمايد يادآوري خاطرات عزيزي كه مادري بزرگ براي ما بود وچه تلخ است حس باور كردن آنكه اين خاطرات ديگر باتو زنده نمي شود و كم كم كمرنگ و كهنه خواهد شد. پي نوشت: هدفم نوشتن موضوع ديگه اي بود اما با ديدن يكي از فيلمهاي همون روزكذايي بطور اتفاقي تمام تمركزم ازبين رفت وفقط دلم ميخواست درباره اين موضوع بنويسم تا يادي تازه كنم ازيادگاري. شادي روحش فاتحه. گابریل گارسیا مارکز رمان نویس مشهور جهان میگوید :
در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم.
در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بد ترین دشمن وی است.
در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.
در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.
در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد.
در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست ؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است.
در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارس است ، به رشد وكمال خود ادامه می دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود.
در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.
در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست لباسي براي پوشيدن و ساعتي براي خوابيدن داري؟ آري نامي براي خوانده شدن کتابي براي آموختن و دانشي براي ياد دادن داري؟ آري بدني سالم براي برداشتن سبد يک پيرزن. سقفي براي شاد کردن يک کودک دهاني براي خنديدن و خنداندن داري؟ آري لحظهاي براي حس کردن قلبي براي دوست داشتن و خدايي براي پرستيدن داري؟ آري پس خوشبختي بسيار خوشبخت.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خیلی دوستش دارم![]()
![]()
![]()
بي وضو در كوچه ليلا نشست
عشق آن شب مست مستش كرده بود
فارغ از جام الستش كرده بود
سجده اي زد بر لب درگاه او
پر ز ليلا شد دل پر آه او
گفت يا رب از چه خوارم كرده اي
بر صليب عشق دارم كرده اي
جام ليلا را به دستم داده اي
و ندر اين عشق شكستم داده اي
نشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني
خسته ام زين عشق،دل خونم مكن
من كه مجنونم تو مجنونم مكن
مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و اين ليلاي تو من دگر نيستم
گفت اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پيدا و پنهانت منم
سال ها با جور ليلا ساختي
من كنارت بودم و نشناختي
عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يكجا باختم
كردمت آواره صحرا نشد
گفتم عاقل مي شوي اما نشد
سوختم در حسرت يك يا ربت
غير ليلا بر نيامد از لبت
روز و شب او را صدا كردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي
مطمئن بودم به من سر مي زني
در حريم خانه ام در مي زني
حال اين ليلا كه خوارت كرده بود
درس عشقش بي قرارت كرده بود
مرد راهش باش تا شاهت كنم
صد چو ليلا كشته در راهت كنم
![]()
![]()
![]()
دیگه خب خاطرشون عزیزه دیگه.....منم دیدم شاید بهترین زمینه همین باشه که نارنجی هم داره...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ذهن ما باغچه است گل در آن باید کاشت ور نکاری گل من علف هرز در آن می روید![]()
حالا کاری که اون کرده واسه عشاق بوده.من نمیدونم چرا جدیدا مد شده آدما واسه دوستای مدرسه ای و نمیدونم خواهر و برادر و...هم کادو میگیرن!مثلا که چی؟!ا!
اونطرف اومده عشاق رو بهم رسونده چه ربطی به بقیه داره؟؟؟حرص میدین آدمو دیگه!
اصلا به من چه!؟؟؟
اما کادو دادن تو روز ولنتاین کاملا به نظر من بی معنیه و تنها فایده اش واسه کاسباس که واقعا پول خوبی در میارن و به مدت یک ماه واسه این یه روز واسشون استفاده داره.معلومه خب وقتی یک دونه شکلات شکل قلب رو که معلومه یه سال مونده و تمام پوستش پوسته شده و هیچ مارکی هم نداره تازه از شکلات فروشی باید500تومن بخری...
دیگه آخرشو خودتون بخونین!!!خدارو شکر معشوق ما که شکلات دوست نداره خودمونم که مثلا تو رژیم شکلاتیم.
بنده ترجیح میدم به جای 3-4تومن پول شکلات دادن پولشو بذارم روی کادوم یه چیز به درد بخور تر بگیرم.![]()
قبلنا از سایتایی که از سپندارمذگان مینوشتن و اصرار داشتن بر اینکه از ایرانی بودنمون پاسداری کنیم و اگه قراره چیزی به نام روز عشق باشه ایرانی باشه خوشم نمیومد یعنی از مطلبش خوشم نمیومد!میگفتم خب چه اشکالی داره؟حالا ایرانی یا خارجی.مثلا اگه ما ولنتاین رو جشن بگیریم فرهنگ غرب رو ترویج دادیم؟همه فرهنگمونو درست کردیم فقط این یکیش مونده بود!؟یه نگاه تو خیابونا بندازی مگه چیزی از ایرانی بودن و فرهنگ ایرانی یا بهتره بگم اسلامی هم دیده میشه!؟اصلی ها رو که دیده میشه و تایکی یه کاری میکنه بقیه هم یاد میگیرن و اینطوری میشه که کم کم میشه جایگزین کردن فرهنگ اونوریا ول کردن چسبیدن به این...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اینجاس که قدرلحظاتمونو نمیدونیم و همیشه ناشکریم از اینکه اوضاع بر وفق مراد نیست...دیروز آرزو میکردیم کاش کمی وقتمون آزادتر بود...امروز آرزوی دیروزمون برآورده شد و باز آرزو کردیم که کاش کمی مشغله بیشتری داشتیم تا نپوسیم توی خونه...فردا خدا حاجت دلمون رو برآورده میکنه و ما بازهم آرزوی بازگشت به امروز...![]()
...به همین سبب فداکاری بزرگی نموده وبرخلاف ذائقه خانه نشینی که داشتم تصمیم به گرفتن عکس نموده ودر حالی که نهایت ناباوری را از چشمان مادرعزیزم میخواندم ازمنزل خارج شدن نمودم!![]()
...اما من اهل تک خوری نیستم و هرطوری بود دندونهای تیز شده واسه شیرینی رو روی جیگرسوخته ام که بعدا کباب شد گذاشتمو راهمورفتم.
...البته به هزارو یک دلیل که بنده ظاهرا همیشه قانع خواهم شد(مجددا ظاهرا) بعله...ولی خب لازم به ذکره که حداقل بعد از اصرارفراوان بنده که توروخدا باور کن من اینجام حاضر شدن بیان کنار پنجره تامنو که سرمو90درجه به سمت بالا نگه داشته تا پنجره طبقه دهم آسمانخراش رو پیداکنم
نظاره نموده و باور کنند که بابا هستم!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خوش باشین.![]()
در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود.
در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد ، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته ، محروم می كند.
در 30 سالگی پی بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.
در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود می سازد.
در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم ؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم.
در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند.
To fall in love
عاشق شدن
To laugh until it hurts your stomach.
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره
To find mails by the thousands when you return from a
vacation.
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی
هزار تا نامه داری
To go for a vacation to some pretty place.
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری
To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی
To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی
To leave the Shower and find that
the towel is warm
از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !
To clear your last exam.
آخرین امتحانت رو پاس کنی
To receive a call from someone, you don't see a
lot, but you want to.
کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت
می خواد ببینیش بهت تلفن کنه
To find money in a pant that you haven't used
since last year.
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده
نمی کردی پول پیدا کنی
To laugh at yourself looking at mirror, making
faces.
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و
بهش بخندی !!!
Calls at midnight that last for hours.
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم
طول بکشه
To laugh without a reason.
بدون دلیل بخندی
To accidentally hear somebody say something good
about you.
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره
از شما تعریف می کنه
To wake up and realize it is still possible to sleep
for a couple of hours.
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه
هم می تونی بخوابی !
To hear a song that makes you remember a special
person.
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما
می یاره
To be part of a team.
عضو یک تیم باشی
To watch the sunset from the hill top.
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی
To make new friends.
دوستای جدید پیدا کنی
To feel butterflies!
In the stomach every time
that you see that person.
وقتی "اونو" میبینی دلت هری
بریزه پایین !
To pass time with
your best friends.
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی
To see people that you like, feeling happy.
کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی
See an old friend again and to feel that the things
have not changed.
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و
ببینید که فرقی نکرده
To take an evening walk along the beach.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی
To have somebody tell you that he/she loves you.
یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره
To laugh .......laugh. . ..........and laugh .......
remembering stupid
things done with stupid friends.
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای
احمقانه ای کردند و بخندی
و بخندی و
.......... باز هم بخندی
These are the best moments of life....
اینها بهترین لحظههای زندگی هستند
Let us learn to cherish them.
قدرشون روبدونیم
"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگی یک
مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک
هدیه است که باید ازش لذت برد
آیا تو خوشبختی؟
| Design By : Night Melody |


