يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر وجواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم
پس از آفرینش آدم خدا گفت به او: نازنینم آدم…. قالب وبلاگم خود بخود عکسش تغییر کرده!!!!!!!!!!!!!جالبه نه؟ من تو عمرم تا حالا این عکسو ندیده بودم. به قول یکی از دوستان اون خانوم خشگله رو گشت ارشاد گرفتش!
یک روز کارمند پستی که به نامههایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی میکرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامهای به خدا ! با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود: این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج میکردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کردهام، اما بدون آن پول چیزی نمیتوانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم . تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن … کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان نودوشش دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند … همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت، تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود: نامهای به خدا ! همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود : خدای عزیزم، چگونه میتوانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی … البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشتهاند !!! فقط دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه سالمی یا مریضی. قرار نیست هروقت خواستیم حرف بزنیم من محکوم شوم به طعنه زدن در صورتی که میدانی خودت طعنه میزنی جواب که میشنوی برایت گران تمام میشود...قرار نیست همیشه به من احساس گناه بدهی در ازای خواسته ام... ولی تو همانی باشی که بودی... قرار نیست که همیشه تو ناز کنی و من ناز بکشم..قرار نیست به من بی محلی کنی و وظیفه ام بدانی درک موقعیت و شرایطتت و نیازت به محبت..من هم ادمم و این رابطه دو سر دارد... میدانم نمیشود همه زندگیت باشم..قرار بود شریک زندگیت باشم نه بعداز کاروخانواده و دوستان و تفریح و باغ و خواب و غذاو....قرارنیست آخرین باشم در زندگیت...قرار نیست تا طوری شد بگویی ادامه دادن ندارد به حال خودم بگزارم...این رابطه به هیچ کجا نمیرسد..قرار نیست مرا رها کنی به اختیار خودت بدون در نظر گرفتن رنج و سختی های بعدش برای من ...قلب و پوست و گوشت و خونست محله برو و بیا که نیست..روزی آمدی که بمانی با کلی حرفهای قشنگ.. حالا از آن روزها و حرفها من مانده ام و خاطره های شیرینش ولی غیر واقعی... زخم های عمیق و سطحی روی قلبم زیاد گذاشته ای...خودت هم با ناخن روی آنها را میکنی تا تازه بماندبا اخلاق اصلاح نشده ات که من را لایق نمیدانی برای خوب شدن وگرنه قبل از من هم بوده اند کسانی که با تو روزگار خوشی داشتند چون خواستی که برایشان خوب باشی ...حیف برای من نخواستی قرار نیست اینقدر زندگی را بر من جهنم کنی که خودم فرار را بر قرار ترجیح بدهم... اصلا قرار نیست وقتی تو اینقدر راحت موافقی به پایانش من بمانم آن هم زمانی که از شنیدن صدایم متنفری.... نه..... گرچه دستهایم سرد و بی روحند و همین تناقض سرد و گرم است که فنجان دلم را ترک می اندازد... و بیرون میریزد تمام احساسات سرشارم را از همان ترک لعنتی که شاید همان ترکی باشد که میان لبهایم هست و یا ترک عمیق بستر اشک هایم... ...خودم... بعد از ان دیوانگی ها ای دریغ باورم ناید که عاشق گشته ام گوئیا"او"مرده در من کاینچنین خسته وخاموش وباطل گشته ام هر دم از ایینه می پرسم ملول چیستم دیگر به چشمت چیستم؟ لیک در ایینه می بینم که وای سایه ای هم زانچه بودم نیستم همچو ان رقاص هندو به ناز پای می کوبم ولی بر گور خویش وه که با صد حسرت این ویرانه را روشنی بخشیده ام از نور خویش ره نمی جویم به سوی شهر روز بی گمان در قعر گوری خفته ام گوهری دارم ولی او را ز بیم در دل مرداب ها بنهفته ام می روم....اما نمی پرسم ز خویش ره کجا...؟منزل کجا...؟مقصود چیست؟ اه... اری... این منم...اما چه سود "او"که در من بود دیگر نیست نیست
خانم حميدي براي
ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه
شد كه پسرش با يك هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي ميكند. كاري از دست
خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود. کم طاقتی عادت آن روزهایت بود... این روزهابرای گرفتن خبری ازمن، عجـــیــــــــــب صبور شده ای!!! به روز شد نگاه به ساعتم انداختم... ۷:۱۵ رو نشون میداد.با خودم گفتم این یادم باشه تا وقتی رسیدم دانشگاه ببینم چند دقیقه پیاده روی دارم و احتمالا کلی به خودم حال بدم که روزی چقدر پیاده روی میکنم و... بالاخره باهمین خیالات مسیر خیابون کریمخان رو به سمت دانشگاه پیش گرفتم... بازهم یه نابینای دیگه...چرا جدیدا من انقدر نابینا میبینم؟جریان چیه؟بعد از دو سه ماه یکهو تو یک هفته چند تا....!!! الله اعلم... از کنارش عبور میکنم... نگاه...مرد عابر روبرو اذیتم میکنه مثل همیشه که یا سرم رو میندازم پایین یا خیابونو نگاه میکنم اینبار هم همین کارو میکنم تا از کنار هم عبور کنیم.وقتی میبینم یارو با وقاحت تمام تو صورتت نگاه میکنه و اصلا به روی خودش هم نمیاره و واسه خودش داره کیف میکنه واقعا میخوام بزنم تو گوشش تا پرت شه تو خیابون! از دور تابلو بانک صادرات رو میبینم.ساعت رو نگاه میکنم ۷:۲۰ رو نشون میده.نصف آکاردئونش باز شده.میرم داخل میپرسم کارتونو کی شروع میکنین؟میگه۷:۳۰ میرم که روی صندلیها منتظر بشینم که خانومه برگشت گفت:تا باز سدن کامل در باید بیرون وایسین.رفتم بیرون.از طرفی ازش حرصم گرفته بود و از طرفی فکر کردم تا ۱۰ دقیقه دیگه که من به یه بانک دیگه رسیدم پس ارزش الکی وایسادن نداره...مسیرم رو ادامه دادم. از جلوی دکه روزنامه فروشی که رد میشم نگاهم به مجله ای میفته که پریروز خریدم.نمیدونم چرا همچنان مایلم مطالب روی جلدش رو بخونم.اصلا این یه کرمیه که تو وجودمه...ولی خب اینکارو نمیکنم ... همچنان دارم فکر میکنم. بادیدن خانوم نون بربری به دستی که از روبرو میومد یاد این افتادم که همین چند دقیقه ۲نفر دیگه هم با دستای پر از نون دیده بودم و دقت نکرده بودم و به این فکر نکرده بودم که اینورا نونوایی بربری کجاست!آخه من عاشق بربری و تافتونم.همزمان که به دیزی سرای سر راه که همیشه بوی آبگوشتش میاد و منو به هوس میندازه میرسم خانومه از کنارم رد میشه...وااای که چقدر با این معده تقریبا خالی میچسبه...البته همین بوی دیزی تموم میشه اشتهای بنده هم کور میشه... دارم از خیابون همیشه شلوغ قرنی عبور میکنم...صدای مردی رو میشنوم که بلند میگه:بهار شیراز و تاکسی جلوی پاش می ایسته...چقدر این کلمه بهار شیراز به دلم میشینه...یاد روزی افتادم که با بچه ها رفتیم لباس مجلسی ببینیم... از خیابون گذر میکنم.آخرین پیاده روی این خیابونه که تو مسیر منه.از دور چشمم به حجله ای میفته که جلوی ساختمون اداری که من نمیدونم ساختمون چیه زدن.ناخود آگاه احساس میکنم حجله یه مرده!چراشو نمیدونم!شاید چون تا حالا حجله زن ندیدم.باخودم فکر میکنم احتمالا سنش از۳۰ دیگه بیشتر نباید باشه...اما همین که عکسشو میبینم متوجه میشم چندان هم درست حدس نزدم چون عکس یه مرد تقریبا ۵۰ ساله بو و این کمی باعث تعجبم شد!به بر حال...خدا بیامرزدش... .چیز زیادی به دانشگاه نمونده و دارم فکر میکنم که احتمالا دیگه مغزم استراحت میکنه که آقایی توجهم رو به سمت خودش جلب میکنه.به خاطر کیسه ای بود که دستش بود.ناخود آگاه مایل شدم بدونم جعبه ای که تو دستشه واسه کدوم لوازم برقیه!لحظه ای نگاه کردم و بیخیال شدم. همین که بهش رسیدم دیدم سلام کرد.اول فکر کردم با منه ولی سریع متوجه شدم با پسر بچه ای بود که کنار من داشت میومد و من تا اون موقع متوجه حضورش نشده بودم.سرم رو بالا گرفتم لحظه ای متعجب و خیره نگاهش کردم و سریع رفتم.یهو یادم اومد که ۲تا سلام داد.پس اشتباه فکر نمیکردم!منو با کی اشتباه گرفته بود؟؟مثلا مامان بچه؟یا خواهرش؟ ساعت رو نگاه میکنم.۷:۳۰ شده.میرم تو خیابون دانشگاه.تو مسیرم به اسم خیابونا دقت میکنم.دنبال خیابونی میگردم که انتهاش به بوستانی به اسم باغ طهران میخوره.دوست دارم اونجا رو ببینم گرچه حدس میزنم که جای جالبی نمیتونه باشه...که نگاهم به بانک صادرات اونور خیابون میفته.ساعت دو سه دقیقه اس که هفت و نیم رو رد کرده.میرم داخل فیشو میگیرم و ۱ولمو واریز میکنم.یادم میفته که کارت کتابم مشکل پیدا کرده بود.به متصدیش میگم و واسم رفع مسدودی میکنه و میام بیرون. چیز زیادی تا دانشگاه نمونده.میام این یکی ساختمون تا یه سری به سایت بزنم و مشغولیات ذهنیم رو بریزم رو صفحه تا با خیالی آسوده برم سر کلاسی که نیم ساعت دیگه شروع میشه. تا درب سایت باز بشه اس ام اس صبح بخیر عشقم رو میفرستم. آخرش نتونستم تایم پیاده رویم رو در بیارم. فعلاتا بعد. راستی یادم رفت بهش بگم این شعرم به یه مناسبتایی گذاشته شد که اونکه باید بدونه خودش میدونه يك شبي مجنون نمازش را شكست واما امروز.... امروز چهاردهمونو تو دانشگاه به تو نموده وپس از کنسل شدن کلاس بعد از ظهر عزم به خانه برگشتن نموده و در راه هدیه کوچکی برای آقای محترم خریداری نموده از پاتوق همیشگی... وبه منزل رجعت نمودیم. امیدواریم فردا تشریف بیارن به مناسبت اینکه ماه به نیمه رسیده هدیه شونو بگیرن. نیومدن هم نمیگیرن!متاسفانه! دیگه اینکه...همین دیگه! پی نوشت: اشتباه ادبیاتی داشتیم شما ببخشید. سلام. سال نو همگی مبارک. انشاا... که همه سال خوبی داشته باشین ودر پناه خداوند شاد و پیروز و سرزنده باشین. سال جدبد رو باتوکل برخدا شروع کنیم وازش بخوایم امسال هم مثل سالهای گذشته همواره پشت و پناهمون باشه و دستمونو رها نکنه. انشاا... در سال جدید همه موفق بوده و به همه آرزوهای قشنگتون برسین. دارم خاطرات تنهایی رو دستی تو کاغذ مینویسم امیدوارم وقت کنم بذارم تو وب. فعلا... این چطوره؟؟؟؟ نظر نظر نظر..... قالب جدید چطوره؟ به دلتون میشینه!!! حقیقتش خودم خیلی خوشم نیومد ولی خب یک دوست محترمی گفت تیره نذار منم.... البته خب این ممکنه که عوض بشه به جاش یه مورد بهتر که البته روشن باشه و مثل این مشکل فنی نداشته باشه بذارم... تا بعد... آخه من گفتم که نپرسین. فقط واسه همین بود دیگه گلم.... دارم یه فنگ شویی اساسی میدم به وبلاگم. اولین مرحله اینکه پیوندهای قدیمی و اضافی رو پاکیدم.مرحله بعدی تعویض قالب و بعد یه فکری به حال نوشته هایی که خیلی قابل خوندن نیستن و مشکل دارن. فقط قالب خوب خوشگل پیدا نمیکنم!!! شما غیر از نایت اسکین و پیچک وب قالب خوب سراغ ندارین؟؟؟ همونطور که گفتم دیشب رفتم پای تلویزیون و همون خواب ناز رو ترجیح دادم به مستند شنای لاک پشت ها در آب ویه مستند دیگه هم بود که حیوونشو تشخیص ندادم متاسفانه!!! شاد باشید. امشب داشتم جدول حل میکردم وهم زمان داشتم فکر میکردم که حالا که کلاس ندارم و بیشتر وقت واسه الافی دارم از این چند روز باقیمونده نهایت استفاده رو ببرم وفکرم به ضمیمه روزنامه ای بود که جلوم بود ومیخواستم به خاطر وقت زیاد همشوبخونم، داشتم یه نگاهی تو صفحاتش میکردم که با دیدن اسم چند تا کارگردان خارجی معروف یکهو دفترچه خاطرات ذهنم رفت هفت هشت سال پیش که شبها با داداشم مینشستیم و سینما4 میدیدیم. داداشم از فیلمهای "استندی کوبریک" خوشش میومد منم کرده بود پایه ثابت فیلم دیدنهای گمونم شنبه شبهاش..... چقدرزود گذشت...وقتی اینا رو تایپ میکردم احساس میکردم خاطرات یه ماه پیشم رو دارم میگم. ولی خب از اون موقع خیلی گذشته...تا سالی که پیش دانشگاهی بودم این عادت نصفه شب فیلم دیدنهام ترک نمیشد، اقلا اگه فیلم هم نبود برنامه هایی بودن که تا ساعت یک منوپابند تلویزیون کنن، حتی اگه خوابم میومد...ولی خب اقلا اگه خیلی درسم نمیخوندم بازم دلم راضی نمیشد شبها بیدار بمونمو به جای درس خوندن فیلم ببینم...البته الان دیگه هیچ فیلمی نصفه شبا سرگرمم نمیکنه، همه فیلمهای تکراری یه قرن پیش یا مستند دایناسورها وپلنگ های وحشی و جلبک های کف اقیانوس آرام و... به قول ننه بزرگا عجب روزگاری بود ننه...چقدر بابام بهم گیرمیداد که نور تلویزیون تو تاریکی نمیذاشت بخوابه،همینم بهانه ای بود واسه اینکه بخواد منو از نصفه شب پای تلویزیون نشستن منع کنه و وادارم کنه به خوابیدن اما...چقدر مامان بابام تلاش کردن منو شبها بخوابونن و نتونستن، حالا هم با اینکه نصفه شب بیدار موندنام دیگه عجیب نیست بازم سعی میکنم متوجه نشن چون همچنان به این موضوع حساسن. حتی اگه تمام مدت در حال درس خوندن باشم و هنوزم واسم سواله که...چرا؟؟؟ اصلا میدونین من نصفه شب بیدار موندن رو یه جورایی دوست دارم. نمیگم نمیدونم چرا چون میدونم و واسه این دوست داشتنم دلایل زیادی دارم که البته واسه خیلیا حتی این دلایل هم نمیتونه توجیه خوبی واسه از دست دادن خواب شب وجایگزین کردن خواب روز باشه. البته من الان که روزا وقت دارم به جای یکی دو ساعت خواب شب روزا میخوابم و گرنه به جون خودم مدرسه که میرفتم شبانه روز کلا 5ساعت به زور میخوابیدم...قابل توجه اونایی که میگن خوابالویی...خوابیدن من بیشتر به خاطر عادته نه نیاز داشتن به خواب وشب زنده داری هام به خاطر خوابیدن تو روز نیست به خاطر دوست داشتنشه که قرار بود دلایلشو بگم. اول اینکه شب آرامشی داره که عمرا تو روز این آرامش بدست نمیاد. به دیگران کاری ندارم اما به خودم ثابت شده که راندمان کارهام تو شب بالاتره. خصوصا وقتی همه خوابن که دیگه خیلی به به!!! دومی سکوت شبه. یعنی نصفه شب. خونه ما جاییه که خیلی پر سر وصدا نیست.فکر کنم به خاطر همین باشه که حتی کمترین سر وصدا هم آزارم میده. بخاطر همین نصفه شب رو واسه انجام بعضی از کارهام به روز ترجیح میدم. واما سوم... من هیچ مسئله خصوصی ندارم که بخوام از خونوادم مخفی کنم اما مرموز بودن رو دوست دارم. یه جورایی دوست ندارم کسی سر از کارم در بیاره. ترجیح میدم اگه قراره کسی از کارای من باخبر بشه نتیجه کارم رو ببینه و حین انجام دادن کارم کاری به کارم نداشته باشه...(اینم از اخلاقای منه دیگه،خب چیکار کنم؟!)...به خاطرهمین شب که همه خوابن فرصت خوبیه واسه انجام بعضی از کارایی که دوست ندارم دیگران ازنحوه پیشرفتش اطلاع داشته باشن! البته قابل ذکره که من هر وقت خوابم بیاد بلافاصله لالا...هیچ وقت بی خوابی رو به سکوت وآرامش و...ترجیح نمیدم مگر وقتی که مجبور باشم.مثلا امشب کم کم داره خوابم میگیره، بعد از اینکه یه دور کانال های تلویزیون رو بعد از مدتها چک کردم تصمیم دارم بخوابم پس فعلا شب خوش. گنجشک به خدا گفت: لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیم و سرپناه بی کسیم بود. طوفان تو آنرا از من گرفت. کجای دنیای تو را گرفته بودم؟ خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود تو خواب بودی باد را گفتم لانه ات را واژگون کند آنگاه توازکمین مار پر گشودی! چه بسیار بلاها که از تو به واسطه محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم برخاستی . یه وقت لطف نکنین روز مهندس رو تبریک بگینا.... هی ما به روی خودمون نمیاریم هی شما بی توجهی کنین به احساسات پاک بنده! ضمنا آقای عاشق یک-هیچ عقب تشریف دارینا... دیروز میمردند و فراموش میشدند آرام آرام ، امروز چه زود از یاد رفته ایم بی آنکه بمیریم از این اخلاقم خوشم نمیاد که حتی در مواقع سختی هم همیشه سعی دارم مرتب باشم! دوست دارم بعضی وقتا یه کم راحت باشم... بعضی وقتا بی خیال بعضی از چیزا... اما!!! یاد دورانی که کنکور داشتم افتادم.یه دونه از این استیک پیپرا برداشته بودم چسبونده بودم به دیوار اتاقم.هر وقت ناراحت بودم یا اعصابم خورد بود که حال و حوصله درس خوندن نداشتم هر دفعه بایه خودکار رنگی خطوط صاف و درهمی رو بافشار روش میکشیدم.خودکار رو میذاشتم رو یه نقطه و بعد میذاشتم در هر جهتی که دلش میخواد ادامه بده...اینطوری آروم میشدم! . نه دل در دست محبوبي گرفتار، نه سردرکوچه باغي بر سر دار ، از اين بيهوده گرديدن چه حاصل ؟ پياده مي شوم ، دنيا نگهدار . . .
با تو رازی دارم!..
اندکی پیشترآی ..
آدم آرام و نجیب ، آمد پیش
… زیر چشمی به خدا می نگریست !..
محو لبخند غم آلود خدا ! .. دلش انگار گریست .
نازنینم آدم!!. ( قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید ) !
یاد من باش … که بس تنهایم !!.
بغض آدم ترکید ، .. گونه هایش لرزید !!
به خدا گفت :
من به اندازه ی ….
من به اندازه ی گلهای بهشت …..نه …
به اندازه عرش ..نه ….نه
من به اندازه ی تنهاییت ، ای هستی من ، .. دوستدارت هستم !!
آدم ،.. کوله اش را بر داشت
خسته و سخت قدم بر می داشت !…
راهی ظلمت پر شور زمین ..
زیر لبهای خدا باز شنید ،…
نازنینم آدم !… نه به اندازه ی تنهایی من …
نه به اندازه ی عرش… نه به اندازه ی گلهای بهشت !…
که به اندازه یک دانه گندم ، تو فقط یادم باش !! نازنینم آدم….نبری از یادم….
خدای عزیزم بیوه زنی هشتادوسه ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی میگذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.
اگر سالم هستی، دیگه چیزی نمونده كه نگرانش باشی؛
اما اگه مریضی، فقط دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه دست آخر خوب می شی یا می میری.
اگه خوب شدی كه دیگه چیزی برای نگرانی باقی نمی مونه؛
اما اگه بمیری، دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه به بهشت بری یا به جهنم.
اگر به بهشت بری، چیزی برای نگرانی وجود نداره؛
ولی اگه به جهنم بری، اون قدر مشغول احوالپرسی با دوستان قدیمی می شی كه وقتی برای نگرانی نداری!
پس در واقع هیچ وقت هیچ چیز برای نگرانی وجود نداره!!
امیدوارم همیشه سلامت و شاد باشی
لنگه های چوبی درب حیاطمان گرچه کهنه اند و جیرجیر می کنند
ولی خوش به حالشان که لنگه ی همند...
دل وقف شکستن است ، بیهوده نرنج !
کاش می فهمیدی ....
قهر میکنم تا دستم را محکمتر بگیری و بلندتر بگویی:
بمان...
نه اینکه شانه بالا بیندازی ؛
و آرام بگویى:
هر طور راحتى ...
او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث كنجكاوي بيشتر او
مي شد. مسعود كه فكر مادرش را خوانده بود گفت : " من ميدانم كه شما چه فكري
مي كنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم كه من و Vikki فقط هم اتاقي
هستيم . "
حدود يك هفته بعد ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از
وقتي كه مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فكر نمي كني
كه او قندان را برداشته باشد ؟ " "خب، من شك دارم ، اما براي اطمينان به
او ايميل خواهم زد."
او در ايميل خود نوشت : مادر عزيزم، من نمي گم
كه شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم كه شما آن را
برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است كه قندان از وقتي كه شما به
تهران برگشتيد گم شده . " با عشق، مسعود
روز بعد ، مسعود يك ايميل به
اين مضمون از مادرش دريافت نمود : پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki
رابطه داري ! ، و در ضمن نمي گم كه تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت
واقعيت اين است كه اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان
را پيدا كرده بود. با عشق ، مامان.
_________________
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خیلی دوستش دارم![]()
![]()
![]()
بي وضو در كوچه ليلا نشست
عشق آن شب مست مستش كرده بود
فارغ از جام الستش كرده بود
سجده اي زد بر لب درگاه او
پر ز ليلا شد دل پر آه او
گفت يا رب از چه خوارم كرده اي
بر صليب عشق دارم كرده اي
جام ليلا را به دستم داده اي
و ندر اين عشق شكستم داده اي
نشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني
خسته ام زين عشق،دل خونم مكن
من كه مجنونم تو مجنونم مكن
مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و اين ليلاي تو من دگر نيستم
گفت اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پيدا و پنهانت منم
سال ها با جور ليلا ساختي
من كنارت بودم و نشناختي
عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يكجا باختم
كردمت آواره صحرا نشد
گفتم عاقل مي شوي اما نشد
سوختم در حسرت يك يا ربت
غير ليلا بر نيامد از لبت
روز و شب او را صدا كردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي
مطمئن بودم به من سر مي زني
در حريم خانه ام در مي زني
حال اين ليلا كه خوارت كرده بود
درس عشقش بي قرارت كرده بود
مرد راهش باش تا شاهت كنم
صد چو ليلا كشته در راهت كنم
![]()
![]()
![]()
دیگه خب خاطرشون عزیزه دیگه.....منم دیدم شاید بهترین زمینه همین باشه که نارنجی هم داره...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Melody |


